وینسنت

تقریباً تمام دوستان حقیقی و اینترنتی نام من را مترادف با موسیقی کلاسیک می دانند. آن  روز، یکی از دوستان که شیفته ی موسیقی پاپ است بحث چند ساعته ای را با من در خصوص معرفی مکاتب مختلف موسیقی پاپ و آهنگهای معروف داشت و من هم مثل یک پسر خوب، ساکت و آرام حرفهایش را گوش می دادم.

ضمن این صحبتها و پخش نمونه های آهنگها به طور اتفاقی متوجه مجموعه ای از آهنگها شدم که با صدای «جاش گروبن» «Josh Groban» خواننده ی آمریکایی روی سیستم او بود. مجموعه ای از آهنگهای معروف که به وسیله ی گروبن بازخوانی شده بود.... (لطفاً به ادامه ی مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

نامگذاري

زمان راهنمايي درسي داشتيم به اسم "شناخت حرفه و فن" يا به اختصار "حرفه" که حتماً يک بخش کارگاه و کار عملي هم جزوش بود. براي ما پسرها در اين کارگاهها مسايلي نظير نجاري، فلزي کاري و برقکاري را ياد مي دادند. به همين دليل در محاورات دوستانه به معلم بينواي حرفه و فن مي گفتيم "آقاي تخته". البته خيلي دقت مي کرديم که اين اسم به گوش ايشان يا مدير مدرسه نرسد.

روزي از روزها يک دانش آموز جديد به مدرسه و کلاس ما آمد. طفلک، وسط کارگاه ناگهان معلم حرفه را صدا زد که "آقاي تخته! اجازه!". معلم، عصباني و غران به سمت او آمد که: "بله؟ چي گفتي؟!" آن طفلک از همه جا بي خبر هم گفت: "گفتيم آقاي تخته!"

صداي شترق پس گردني، ونگ 130 دسي بلي گريه ي رفيق ما، بازخواست معلم و مدير از او که اين اسم را از کجا آورده اي و... اعتراف مصيبت بار او که: همه ي کلاس ميگن آقاي تخته! ما فکر کرديم فاميل ايشون تخته است!

دردسرتان ندهم که مجبور شديم نصيحت هاي طولاني آقاي مدير را بنيوشيم، کم شدن نمره ي انضباط همه ي کلاس را به جان بخريم و در نهايت هم... هيچوقت اين عادت را ترک نکنيم!

اگر کشور ديگري بوديم شايد از راه این اسم گذاري ها پولدار هم مي شديم. مي پرسيد چطور؟ در ادامه ي مطلب توضيح داده ام.
ادامه نوشته

یک کتاب، یک ماشین

"تقدیم به مدیر محترم وبلاگ تلنگر به دلیل علاقه اش به ادبیات"


عابر که جوان لاغر اندامی بود و اندکی قوز داشت دستش را تا امتداد شانه اش بالا آورد، سمت مخالف پل را نشان داد و گفت: "بعد از پل".

و همه ی ما سه نفر عین بچه های خوب عقب گرد کردیم. تقریباً 500 متر را در جهت مخالف آمده بودیم و با این عقب گرد، صعود و نزول از پل های هوایی مسیر و نهایتاً رسیدن به فروشگاه شهر کتاب حداقل چیزی که نصیبمان می شد این بود که طبق توصیه ی پزشکان متراژ مناسب پیاده روی روزانه را انجام داده بودیم. البته خدا می داند فرو بلعیدن هوای تهران طی این راهپیمایی چه مقدار میزان فلز بدن ما را افزایش داده است.

طفلک این لیدر دسته ی ما هم از این اشتباهی رفتن حسابی حرصش گرفته بود. پیشنهاد خودش بود که به این فروشگاه بیاییم ولی یک کم در جهت یابی اشتباه کرده بود! آن یکی دوستمان که کفشش مناسب پیاده روی نبود با اشاره به من، نیشی به لیدر دسته زد که "خوب شد دوتا آدم پایه همراهت بودن وگرنه هیچی!"

برای من، این سر در گمی اولیه ارزشش را داشت. در ادامه ی مطلب توضیح خواهم داد که چرا.

ادامه نوشته

تپش قلب

سالها قبل، نمي دانم چطور شد که ناگهان به عنوان تماشاچي سر از يک کنسرت در آوردم. اجرايي که به دل من نشست تا حدي که متني را در مورد آن نوشتم و به مربي آنها تحويل دادم تا اگر خواست در نشريه ي سازمانشان درج کند.
البته ديگر پيگير قضيه نشدم و فکر هم نمي کنم آن متن سرنوشتي بهتر از پيچيده شدن دور يک دسته سبزي خريداري شده از مغازه پيدا کرده باشد.
چند روز قبل  حين گوش دادن به موسيقي، ياد آن ماجرا افتادم. هرچه از آن متن در ذهنم بود جمع و جور کردم و سعي کردم آن را دوباره احيا کنم.

اگر دوست داريد متن را بخوانيد لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد.
ادامه نوشته

فداکاري

دهقان فداکار براي همه ي ما سمبل ايثار و فداکاري بود. کسي که جان مسافران يک قطار را نجات داد.

آسيب وارد شده به نيروگاه فوکوشيما در ژاپن از همت ژاپني ها افسانه اي ديگر ساخت. در اخبار منتشر شد که عده اي از کارکنان، داوطلبانه در نيروگاه ماندند. آنها مي دانستند که با وجود تشعشع بيش از حد، عمرشان خيلي زود به پايان مي رسد اما در عوض قادر خواهند بود با تحت کنترل نگه داشتن نيروگاه، جان ساير شهروندان را نجات دهند.يک خبر ديگر هم منتشر شد که عده اي از مهندسين بازنشسته براي رفتن به نيروگاه داوطلب شده اند با اين بيان که ما دير يا زود از اين دنيا خواهيم رفت پس بگذار فرصت زندگي براي جوانها باشد. آنها زندگي يک شهر را نجات دادند و دنيا در برابر اين فداکاري ژاپني ها متواضعانه سر خم کرد.

اما حدود 50 سال پيش افرادي بودند که فداکاريشان در پس محرمانه سازيها محو شده بود. يک گروه تقريباً 140 نفره که کل جهان را از نابودي نجات دادند. در ادامه مطلب اين افراد معرفي خواهند شد.
ادامه نوشته

نقاشي با موسيقي

«تقدیم به مدیر محترم وبلاگ دیبا به دلیل علاقه اش به موسیقی»


براي ابراز علاقه به بهترين دوستتان حاضريد برايش چه کار کنيد؟ 

لطفاً به ادامه ی مطلب تشریف ببرید تا ببینید قهرمان داستان امروز ما چه کار کرد که دوست هنرمندش تا دنيا، دنياست زنده بماند.


ادامه نوشته

صداي آرام

يکي از مظاهر کلاس گذاشتن جلوي دوست و آشنا اين است که يک پيانو بخريد و کنج اتاق پذيرايي بگذاريد تا همه ي مهمانها آن را ببينند. اصلاً هم مهم نیست که یک نت با آن نواخته شود! مثل ماجرايي که براي خودم اتفاق افتاد و يکي از فک و فاميلهايي که بسيار علاقمند به اين کارهاست يک پيانو در اتاق پذيرايي اش سبز شد!

من هم، بي خبر از همه جا، به به و چه چه راه انداختم و تقريباً بدون دعوت ايشان، پشت پيانو نشستم تا آن را امتحان کنم که ديدم جيغ ايشان سقف فلک را قلقک داد که: "لطفاً چيزي ننوازيد چون همسايه ها ناراحت مي شوند."

موضوع را ديگر کش ندادم اما توي دلم گفتم: "عقل کل! اگر واقعاً نوازندگي دوست داشتي با اين آپارتمانهايي که ديوارهايش به اندازه ي پوست پياز ضخامت دارد، ياد بگير که اين دستگاه عزيزت چه امکاناتي دارد يا اگر حوصله ي ياد گيري نداري خب يه ارگ بخر تا با گوشي (هدفون) هم بتواني بنوازي بدون آنکه براي کسي مزاحمت ايجاد کني! "

در ادامه ي مطلب توضيح داده ام که ايشان بدون نياز به هدفون و با همان پيانو چطور مي تواند "يواش" بنوازد.

ادامه نوشته

سخنراني

بنا به ضرورت شغلي، من ناچارم در برابر جمع سخنراني كنم. مخاطبين هم تعدادشان متغير است: از يك جمع دو نفره تا يك جمعيت 300 نفره!

ماجراهاي مختلفي هم داشته ام:

*التماس هماهنگ کننده ي جلسه درست قبل از رفتن من به پشت تريبون مبني بر اينكه فلان موضوع را به من تاكيد كرده بودند كه در سخنراني باشد اما من يادم رفت به شما منتقل كنم و در سخنراني ات بگذار. ايشان بعد از سخنراني به عوض تشكر، داد و هوار راه انداخت كه چرا 7 دقيقه سخنراني ات طولاني تر شد و جالب اينكه خود ايشان سخنراني 5 دقيقه اي اش را نيم ساعت كش داد.


*ميزبان خيلي خونسرد عنوان مي نمايد: پيش پاي شما كامپيوتر و ويدئو پروژكتورمان خراب شد! و من با لطايف الحيل و بدون اسلايدهاي پاورپوينت، جلسه اي را كه يك ماه و نيم براي هماهنگي اش زحمت كشيده شده بود برگزار كردم!

*جر و بحث كردن برخي همكاران با مدعوين به نحوي كه جلسه به عوض تبادل نظر، تبديل به حمام ز....، ببخشيد،... تبديل به بازار مكاره مي شود!

خلاصه اينکه خاطرات زياد است. حداقل فايده ي اين خاطرات و تجارب اين بود كه از يك فيلم نهايت لذت را ببرم. در ادامه ي مطلب، اين فيلم را بيشتر معرفي خواهم نمود.

ادامه نوشته

سرنوشت را بايد از «سر» نوشت.

رباعيات حكيم عمر خيام را مي توان بارزترين نمونه هاي سرگشتگي انسان و عقل انساني نسبت به سرنوشت دانست به عنوان نمونه، آنجا كه مي فرمايد:

دنيا  ديدي  و هر چه  ديدي هيچ  است
و آن نيز که گفتي و شنيدي  هيچ  است
سـرتاسـر  آفـاق   دويـدي  هيـچ   است
و آن نيز که در خانه خزيدي هيچ است

حكيم عمر خيام كه اين رباعي منسوب به اوست، شايد هرگز تصور نمي كرد سالهاي سال بعد شخص ديگري، در سرزمين ديگري كه حتي اسم خيام را هم نشنيده باشد اين رباعي را بازنويسي كند. يك بازنويسي متفاوت و تامل بر انگيز كه در ادامه ي مطلب تشريح شده است.


ادامه نوشته

ترسيم مرز شجاعت

تقديم به نويسنده ي وبلاگ بي پاسخ با نام هنري يوناندا
بخاطر علاقه اش به هنر تصوير گري


شجاع ترين انساني كه مي شناسيد كيست؟ آن پهلواني كه ديو سفيد را مغلوب كرد؟ فردي كه (با اين وضعيت رانندگي) مي خواهد از عرض يك خيابان رد شود؟ فردي كه نگاه مي كند كه سوزن آمپول كه چطور در دستش فرو مي رود؟يكي از شجاع ترين اشخاصي كه من مي شناسم كسي است كه يك راهپيمايي انجام داد. اين فرد، در عين حال، يك هنرمند هم هست و نقاشي زيبايي از راهپيمايي اش كشيده است. راهپيمايي او فقط 12 دقيقه طول كشيد اما از نظر من او يكي از شجاع ترين انسانهايي است كه تاكنون به دنيا آمده است. به ادامه ي مطلب تشريف ببريد تا ببينيد آيا با نظر من موافقيد يا نه.
ادامه نوشته

آرامشي در اين دنياي وحشي

واژه هايي نظير «استرس»، «افسردگي»، «اضطراب» و امثالهم اين روزها ورد زبان همه است. كافي است سري به يك كتابفروشي بزنيد يا نيم نگاهي به تيتر درشت نشريات دكه ها بيندازيد تا ببينيد چقدر راه حل براي اين بيماريهاي جديد عرضه مي شود.

يكي از راه حل هايي كه خود من براي كنترل اين فشارها به كار مي گيريم «نگاه كردن» است. برويم به ادامه ي مطلب تا ببينيم جريان اين «نگاه» چيست.

ادامه نوشته

قسي القلب ترين دختر تاريخ

نامش همه جا هست اما جالب اينجاست كه شخص خودش كوچكترين نقشي در كشتارها ندارد و تا الان هم هيچ كشور يا دادگاهي عليه او اقامه ي دعوي ننموده است!

بگذاريد ببينيم اين كيست كه دم به تله نمي دهد....

ادامه نوشته

بزرگترين پرنده ي دنيا كدام است؟

آلباتروس بزرگ با طول بال 3.5 متر؟
كركس سياه اوروسيا با طول بال سه متر؟
«
Argentavis magnificens»  منقرض شده با طول بال 8 متر؟
اگر هم قدري شيطنت داشته باشيد شتر مرغ و پنگوئن امپراتور يا دايناسور پرنده «
Pteranodon» را عنوان خواهيد كرد و براي حسن ختام، شايد نام سيمرغ و روك «Rukh» را هم به ليست خود اضافه كنيد.
همه ي اين جوابها درست و متين اما به ادامه ي مطالب برويد تا تصاويري را كه خودم از بزرگترين پرنده ي قرون و اعصار گرفته ام ببينيد .


ادامه نوشته

روبرت كاپا (1913-1954)، روايتگر لحظات ناب

اين مقاله را تقديم مي كنم به:

دوست عزيز جناب آقاي كورش خجير به دليل علاقه  ي وافرش به هنر عكاسي .


شايد امروز از نظر انتقادي، برخي عكسهاي روبرت كاپا «Robert Capa» مجارستاني تار و غير شفاف لقب بگيرند اما در نظر داشته باشيد اين تصاوير حدود 70 سال پيش با دوربينهاي غير ديجيتالي گرفته شده است. يعني عكاس مي بايست تمام شرايط را براي فيلم روي دوربينش تنظيم مي كرد و خبري از فوكاس «focus» اتوماتيك، نورسنجي اتوماتيك يا سيستم حذف لرزش دست «Image stabilization» نبود. حالا اضافه كنيد اضطراب لحظه هاي جنگ و ترس از تير و تركشهاي دور و اطراف را! بد نيست ببينيم كاپا چرا مشهور شد....


ادامه نوشته

هلندي سرگردان، كفاره ي يك گناه

پند و نصيحت معروفي است كه همواره و در همه ي كارها از خدا كمك بخواهيد. اما اگر اين كار را نكنيم چه مي شود؟
ظاهراً يك كاپيتان هلندي چنين كاري را مي كند و به جاي خدا از شيطان كمك مي خواهد و داستان زندگي اش افسانه اي مي شود به نام هلندي سرگردان يا «The Flying Dutchman». حقيقتاً نمي دانم چرا بعضي ها واژه ي «Flying Dutchman» را به «هلندي پرنده» ترجمه كرده اند چون داستان اين بابا هيچ ربطي به پرواز ندارد و واژه ي «Flying» كنايه اي از سرگرداني و سرگشتگي است. اما واقعاً اين هلندي بخت برگشته كه بود و سرانجامش چه شد؟....

ادامه نوشته

كوريولان، تراژدي يك عصيان

قطعاً نام بتهوون «Beethoven» به گوشتان خورده است اما شايد از خودتان بپرسيد چرا اين آقاي بتهوون مشهور شده است؟ مختصر و مفيد عرض كنم، دليل معروفيت آقاي بتهوون  (يا آنطور كه در انگليسي تلفظ مي شود بي-ت-هو-ون) اين است كه ايشان به موسيقي روح تازه اي داد و عواطف انساني را با موسيقي، به شيوه اي قابل درك بيان نمود.
اورتور كوريولان «Coriolan Overture» يكي از آن آثاري است كه عواطف انساني در آن به وضوح قابل درك است. شايد اگر بدون خواندن اين متن اورتور را گوش دهيد آن را همهمه اي ماليخوليايي با زير و بم هاي وحشتناك بيابيد اما، اين متن را تا انتها بخوانيد، آن را در ذهن داشته باشيد و يك بار ديگر اورتور را گوش دهيد. مطمئناً تفاوت هايي را احساس خواهيد كرد. بعد از همه ي اين حرفها اين «كوريولان» يعني چه؟....

ادامه نوشته