تبليغاتX
دايره المعارف جيبي
 
در صورت نقل قول مطالب از اين وبلاگ، لطفاً نام وبلاگ و نويسنده قيد گردد. با تشكر!
 
حتي بعد از اين همه سال سفر هنوز هم موقع سوار شدن به هواپيما قدري مکث مي کنم، به موتورش خيره مي شوم و از خودم مي پرسم: آيا اين موتور که در برابر ابعاد هوايپما کوچک مي نمايد واقعاً مي تواند هيکل زمخت فلزي هواپيما را به هوا ببرد؟

و چند دقيقه بعد وقت روي صندلي نشسته ام، نفير موتور رفته رفته تبديل به فرياد مي شود. فرياد به غرشي پر غرور منتهي مي شود و به دنبال آن وزوز آشناي موتورهاي توربوفن. شتاب هواپيما، من را به صندلي مي فشارد و  به من ياد آور مي شوند که بله! همين موتور کوچولو از پس کار بر مي آيد!

ظاهر همه ي موتورهاي هواپيما شبيه هم هستند اما تفاوت ساختاري آنها باعث طبقه بندي شدن کاربردهاي مختلف آنها مي شود. در ادامه ي مطلب اين تقسيم بندي تشريح شده است.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 

"تقدیم به مدیر محترم وبلاگ تلنگر به دلیل علاقه اش به ادبیات"


عابر که جوان لاغر اندامی بود و اندکی قوز داشت دستش را تا امتداد شانه اش بالا آورد، سمت مخالف پل را نشان داد و گفت: "بعد از پل".

و همه ی ما سه نفر عین بچه های خوب عقب گرد کردیم. تقریباً 500 متر را در جهت مخالف آمده بودیم و با این عقب گرد، صعود و نزول از پل های هوایی مسیر و نهایتاً رسیدن به فروشگاه شهر کتاب حداقل چیزی که نصیبمان می شد این بود که طبق توصیه ی پزشکان متراژ مناسب پیاده روی روزانه را انجام داده بودیم. البته خدا می داند فرو بلعیدن هوای تهران طی این راهپیمایی چه مقدار میزان فلز بدن ما را افزایش داده است.

طفلک این لیدر دسته ی ما هم از این اشتباهی رفتن حسابی حرصش گرفته بود. پیشنهاد خودش بود که به این فروشگاه بیاییم ولی یک کم در جهت یابی اشتباه کرده بود! آن یکی دوستمان که کفشش مناسب پیاده روی نبود با اشاره به من، نیشی به لیدر دسته زد که "خوب شد دوتا آدم پایه همراهت بودن وگرنه هیچی!"

برای من، این سر در گمی اولیه ارزشش را داشت. در ادامه ی مطلب توضیح خواهم داد که چرا.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
مي گفتند در زمان فيثاغورث، عده اي، آنچنان عاشق اعداد بودند که براي آنها شخصيت قايل مي شدند و هر يک از اعداد را سمبل موضوعي مي دانستند.

اگر نظر من را بخواهيد من معتقدم 1 خوب است، 2 بد نيست و 3 هم.... لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد تا هم  تکليف عدد 3 را بدانید و هم متوجه شوید من از چه موضوعی صحبت می کنم.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
سالها قبل، نمي دانم چطور شد که ناگهان به عنوان تماشاچي سر از يک کنسرت در آوردم. اجرايي که به دل من نشست تا حدي که متني را در مورد آن نوشتم و به مربي آنها تحويل دادم تا اگر خواست در نشريه ي سازمانشان درج کند.
البته ديگر پيگير قضيه نشدم و فکر هم نمي کنم آن متن سرنوشتي بهتر از پيچيده شدن دور يک دسته سبزي خريداري شده از مغازه پيدا کرده باشد.
چند روز قبل  حين گوش دادن به موسيقي، ياد آن ماجرا افتادم. هرچه از آن متن در ذهنم بود جمع و جور کردم و سعي کردم آن را دوباره احيا کنم.

اگر دوست داريد متن را بخوانيد لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
چنگيز خان که معرف حضورتان هست. اگر بگويم صرفنظر از قتل و غارتي که انجام داد، فست فود را ايشان به بشريت معرفي کرد چه مي گوييد؟

نه! به جان بابام چاخان نيست! به ادامه ي مطلب تشريف بباوريد تا توجيه شويد.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
دهقان فداکار براي همه ي ما سمبل ايثار و فداکاري بود. کسي که جان مسافران يک قطار را نجات داد.

آسيب وارد شده به نيروگاه فوکوشيما در ژاپن از همت ژاپني ها افسانه اي ديگر ساخت. در اخبار منتشر شد که عده اي از کارکنان، داوطلبانه در نيروگاه ماندند. آنها مي دانستند که با وجود تشعشع بيش از حد، عمرشان خيلي زود به پايان مي رسد اما در عوض قادر خواهند بود با تحت کنترل نگه داشتن نيروگاه، جان ساير شهروندان را نجات دهند.يک خبر ديگر هم منتشر شد که عده اي از مهندسين بازنشسته براي رفتن به نيروگاه داوطلب شده اند با اين بيان که ما دير يا زود از اين دنيا خواهيم رفت پس بگذار فرصت زندگي براي جوانها باشد. آنها زندگي يک شهر را نجات دادند و دنيا در برابر اين فداکاري ژاپني ها متواضعانه سر خم کرد.

اما حدود 50 سال پيش افرادي بودند که فداکاريشان در پس محرمانه سازيها محو شده بود. يک گروه تقريباً 140 نفره که کل جهان را از نابودي نجات دادند. در ادامه مطلب اين افراد معرفي خواهند شد.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 

باد منجمد کننده اي از درز بي حفاظ پنجره ي اتوبوس داخل مي آمد. صندلي خالي ديگري نبود.به ناچار از زور سرما خودم را عين يک توپ جمع کرده بودم و يقه ي کاپشن را هم بالا آورده بودم تا از شلاقهاي باد در امان باشم. مشکل بخاري اتوبوس را نمي دانم چه بود که در فضاي داخل اتوبوس هوايي را شبيه سازي مي کرد که کاپيتان اسکات، صد سال پيش، در قطب جنوب با آن دست و پنجه نرم کرده بود.

در اين گير و دار، اين نفر بغل دستي من هم داشت عين راديو مرتب آسمان و ريسمان را به هم مي بافت. من چندان به بياناتش توجهي نداشتم اما ناگهان، مثل اينکه فرمول جاذبه را کشف کرده باشد ضربه اي به بازوي من زد و با هيجان آپارتمانهاي در حال ساخت را نشان داد و گفت: "تو رو خدا مي بيني! هر جا يه تيکه زمين خالي پيدا مي کنن زود توش مجتمع سازي مي کنن"

من فکر مي کنم ايشان در عمرش ترشي يا مربا نخورده بود وگرنه هيچوقت چنين حرفي نمي زد.

ارتباط ترشي و مربا با انبوه سازي بسيار عميق و علمي است. باور نمي فرماييد؟ لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
«تقدیم به مدیر محترم وبلاگ دیبا به دلیل علاقه اش به موسیقی»


براي ابراز علاقه به بهترين دوستتان حاضريد برايش چه کار کنيد؟ 

لطفاً به ادامه ی مطلب تشریف ببرید تا ببینید قهرمان داستان امروز ما چه کار کرد که دوست هنرمندش تا دنيا، دنياست زنده بماند.



ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 

زماني که با شور و حرارت مشغول توضيح دادن در مورد بمب افکن هاي روسي بودم، به توپولف تي يو-95  "Tu-95" رسيدم. بعد از آنکه توضيحات پر احساس من در مورد اين سرباز پير تمام شد، دوست من، با خونسردي و اشاره به بدنه ي باريک و قلمي تي يو-95 با لحن شيطنت آميزي گفت:

اين که تپل-اوف نيست! لاغر-اوف است!

قضاوت اينکه کدام اسم درست است با شما. البته قبل از آن لطفاً ادامه ي مطلب را بخوانيد.


برچسب‌ها: Tupolev, Tu22, Tu22M3, Tu154, Tu144
ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
اگر روزي، هنگام غروب، در نقاط غربي ايران بوديد، زماني که خورشيد در حال وداع با مرزهاي سرزمين ايران است، پيش از آنکه بازپسين پرتوهايش را فرو گيرد،  از زمزمه ي ني زارها اين شعر را خواهيد شنيد:

بگو اسرار اي مجنون، ز هشياران چه مي‌ترسي
قبا بشکاف اي گردون، قيامت را چه مي‌پايي

در آتش بايدت بودن همه تن همچو خورشيدي
اگر خواهي که عالم را ضيا و نور افزايي

افسانه اي که در ادامه ي مطلب درج شده است تفسير اين ابيات است.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت   توسط Ali Aminzadeh  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM