در صورت نقل قول مطالب از اين وبلاگ، لطفاً نام وبلاگ و نويسنده قيد گردد. با تشكر! |
"تقدیم به مدیر محترم وبلاگ تلنگر به دلیل علاقه اش به ادبیات"
عابر که جوان لاغر اندامی بود و اندکی قوز داشت دستش را تا امتداد شانه اش بالا آورد، سمت مخالف پل را نشان داد و گفت: "بعد از پل".
و همه ی ما سه نفر عین بچه های خوب عقب گرد کردیم. تقریباً 500 متر را در جهت مخالف آمده بودیم و با این عقب گرد، صعود و نزول از پل های هوایی مسیر و نهایتاً رسیدن به فروشگاه شهر کتاب حداقل چیزی که نصیبمان می شد این بود که طبق توصیه ی پزشکان متراژ مناسب پیاده روی روزانه را انجام داده بودیم. البته خدا می داند فرو بلعیدن هوای تهران طی این راهپیمایی چه مقدار میزان فلز بدن ما را افزایش داده است.
طفلک این لیدر دسته ی ما هم از این اشتباهی رفتن حسابی حرصش گرفته بود. پیشنهاد خودش بود که به این فروشگاه بیاییم ولی یک کم در جهت یابی اشتباه کرده بود! آن یکی دوستمان که کفشش مناسب پیاده روی نبود با اشاره به من، نیشی به لیدر دسته زد که "خوب شد دوتا آدم پایه همراهت بودن وگرنه هیچی!"
برای من، این سر در گمی اولیه ارزشش را داشت. در ادامه ی مطلب توضیح خواهم داد که چرا.
باد منجمد کننده اي از درز بي حفاظ پنجره ي اتوبوس داخل مي آمد. صندلي خالي ديگري نبود.به ناچار از زور سرما خودم را عين يک توپ جمع کرده بودم و يقه ي کاپشن را هم بالا آورده بودم تا از شلاقهاي باد در امان باشم. مشکل بخاري اتوبوس را نمي دانم چه بود که در فضاي داخل اتوبوس هوايي را شبيه سازي مي کرد که کاپيتان اسکات، صد سال پيش، در قطب جنوب با آن دست و پنجه نرم کرده بود.
در اين گير و دار، اين نفر بغل دستي من هم داشت عين راديو مرتب آسمان و ريسمان را به هم مي بافت. من چندان به بياناتش توجهي نداشتم اما ناگهان، مثل اينکه فرمول جاذبه را کشف کرده باشد ضربه اي به بازوي من زد و با هيجان آپارتمانهاي در حال ساخت را نشان داد و گفت: "تو رو خدا مي بيني! هر جا يه تيکه زمين خالي پيدا مي کنن زود توش مجتمع سازي مي کنن"
من فکر مي کنم ايشان در عمرش ترشي يا مربا نخورده بود وگرنه هيچوقت چنين حرفي نمي زد.
ارتباط ترشي و مربا با انبوه سازي بسيار عميق و علمي است. باور نمي فرماييد؟ لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد.
براي ابراز علاقه به بهترين دوستتان حاضريد برايش چه کار کنيد؟
لطفاً به ادامه ی مطلب تشریف ببرید تا ببینید قهرمان داستان امروز ما چه کار کرد که دوست هنرمندش تا دنيا، دنياست زنده بماند.
زماني که با شور و حرارت مشغول توضيح دادن در مورد بمب افکن هاي روسي بودم، به توپولف تي يو-95 "Tu-95" رسيدم. بعد از آنکه توضيحات پر احساس من در مورد اين سرباز پير تمام شد، دوست من، با خونسردي و اشاره به بدنه ي باريک و قلمي تي يو-95 با لحن شيطنت آميزي گفت:
اين که تپل-اوف نيست! لاغر-اوف است!
قضاوت اينکه کدام اسم درست است با شما. البته قبل از آن لطفاً ادامه ي مطلب را بخوانيد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|